پارت پانزده :

آیدا ـ تلاش چندروزه ام
اصلاً نمی‌خواستم از خجالت آن اتفاق سر کلاس‌هایش حاضر شوم، اما مجبور شدم.
جوری صندلی را انتخاب کرده بودم و به ته کلاس پناهنده شده بودم که سارا مشکوک شده بود و من با بهانه اینکه جلو کلاس باد مستقیم کولر به پیشانیم می‌خورد و سردرد می‌گیرم، به کنار پارسا رفته بودم. همکلاسی مودب و پسر محجوبی بود؛ میلاد که خیلی ازش تعریف می‌کرد.
می‌گفت: برادرت با هرکسی رفیÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرتمیس

    0

    وای خیلی خوبهه هم داستان هم شخصیت ها همه چی همه چی خوبه،مخصوصاً مهراد آخه چقدر تو جذابی مرد✨️

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم 🩷

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. الهی بگردم ان شاء الله رابطه تون درست میشه یک دخترخوشگل میارین. بیچاره مهراد خیلی سخته که خودتو مقصر مرگ فرزندت ببینی

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم 🙏🩷

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    عزیزم.. آقا منم یه شوهر اینجوری میخوام.. عاشق و دقیق.. دیدی چیکار کردی نویسنده؟ حالا خوب شد؟

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    نه اصلا به فکر شوهر نباشید فقط از رمان لذت ببرید😅🤦‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • آریس

    0

    وایی خداا تا چقدر جنتلمنی ایی قلبمم

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    مهراد زیادی خوبه😍😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️